مَن و مَن
در من دختر بچه هفت ساله ای زندگی میکند که این سالها تمام تلاشم را برای بزرگ کردنش بکار بسته ام.
هنوز هم وقتی در خیابان یک اتفاق تلخ اجتماعی آزارش می دهد اخمش را به من می کند
افسرده که می شود گریه هایش می شود سهم من.
دلش که می گیرد با تمام توان و بدون توجه به اطراف از اعماق وجودش هق هق می زند و من فقط می توانم سکوت کنم و صدایش را تا انتها گوش دهم
انتهایش زمانیست که اشک بر گونه اش می خشکد و مژه هایش خیس گریه به خواب می رود
گوشش را میگیرم ،می نشانمش روبروی خودم و با جدیت کامل می روم که با توسل به منطق و استدلال و برهان و غیره اثبات کنم که من
مسبب هیچکدام از این اتفاقها نیستم..اصلا اخمهایش را ببرد جای دیگر.
چند ثانیه ای به سکوت می گذرد
موهای بلند بافته اش را در دستانش تاب می دهد و خیره می شود در چشمان من
پیراهن عروسکی آستین پفی آبی رنگ به تن دارد که بعضی قسمتهایش تور سفید داردسکوتش معنا دارد،صدای پرسیدن می دهد..انگار با سکوتش دارد می گوید حرف بزن بگو
در کمتر از ثانیه ای اشک در چشمانم حلقه میزند
دخترک هفت ساله درونم پناهی ندارد..کجا برود بغض کند
گریه هایش را در گوش چه کسی فریاد کند..
و دوباره سکوت ..
قدرتمند تر از آن است که در برابرش تسلیم نشوم..
برو پی بازی ات..
این سالها هر گونه که گذشت بعد از این هم می گذرد..

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 21:43 توسط آیرا|
یک لحظه... لطفا...
ما را در سایت یک لحظه... لطفا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117 تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:04