یک لحظه... لطفا

خرید بک لینک
سلامدو سه نفری گاهی به اینجا سر میزنن.آبجی عاطفه اما هنوز با اختلاف با معرفت ترینه.خدا حفظت کنه عزیز جانم..هروقت دلم لرزیده یادت بودم توی دعاهام..شما هم به یاد ما باش..خودت میدونی حال دلم این روزا چطوره..یه اتفاقاتی و یه خاطرات تلخی منو از اینجا دور کرد..اینجا که میام خیلی نمیتونم بمونم.چون فکری منو وسوسه میکنه تا برم سراغ پستهای قدیمی و کامنتهای قدیمی..چقدر یاد کسانیکه دیگه نیستن روی دلم سنگینی میکنه..چقدر ندیدن جای خالی دوستان قدیمی سخته..اگه آرشیو وبلاگم نبود گمان میکردم همه این سالها فقط ی یک لحظه... لطفا...ادامه مطلب

ما را در سایت یک لحظه... لطفا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: شنبه 15 آذر 1404 ساعت: 16:36

تو که میدونی روی ریل فراموشیم..پس چرا به خوابم میای؟؟ یک لحظه... لطفا...

ما را در سایت یک لحظه... لطفا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 9:13

بی توجه به محیط،خیره به درخت جلوی مغازه در افکارم غرق بودم.مادر در حال خرید بود.مغازه دار به بهانه اینکه کاغذ دستگاه کارت خوانش تمام شده و گویا گران شده،حرف را به حال این روزهای میهن عزیزمان ربط داد و گفت همان بهتر که فلان بشود و بهمان بشود.تند تند جملاتی گفت و بعد منتظر ماند کسی تاییدش کند..ولی نکرد.چند دقیقه بعد رو کرد به من.دانشجویی دخترم؟چی خوندی؟_ نه.رشته ی .._ موفق باشی_ ممنونرو کرد به مادر._ حاج خانم دنبال یه دختر محجوب واسه پسرم میگردیم.دختر خانم رو شوهر نمیدی؟از اینجا به بعدش خیلی مهم نیست.میخواهم بگویم عموجان من اگر بنظر شما محجوب آمدم بخاطر این بوده که هیچوقت دلم نخواسته در این مملکت فلان بشود و بهمان بشود..و این چیز کوچکی نیست که چشم رویش ببندیم..شما اما تکلیفت را با ذهنت روشن کن.نمیشود هم این ور خوب باشد هم آن ور.چه بر سرمان آمده که فرق خوب و بد و صواب و ناصواب را نمی دانیم.. یک لحظه... لطفا...ادامه مطلب

ما را در سایت یک لحظه... لطفا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 9:13

الهی شکر بخاطر شب و روزهایی که به باران و رحمت گذشت. خدایا سپاس که با تمام بدی هایمان هنوز رحمتت را از ما دریغ نمی کنی.. یک لحظه... لطفا...

ما را در سایت یک لحظه... لطفا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 90 تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 9:13

بنظرت چند سال باید بگذره تا وقتی اینجا میام دلم نریزه از جای خالی عاشقانه هامون..چند سال باید بگذره تا یادم بره..نه...تا کمرنگ بشه هر چی دل و دلبری و لبخند و خاطره س..چند سال میتونم منتظر بمونمچند سال باید بگذره تا بتونم...و ته این سوالها علامت سوال نمیگذارم..بعضی سوالها جواب ندارن..تنها میشه در جوابشون سکوت کرد..مدتیه وقتی یادت میفتم اخم نمیکنم.وقتی یادت میفتم دلم پر از خشم و بغض نمیشه..بی حسم..بی روح..باید باور کنم ته این عشق شکست خورده فراموشی نیست.. باید باور کنم از خاکستر این عشق،ققنوس دیگری متولد نمیشه..باید باور کنمتاوان سنگینی داشت این دل بستن..باید یاد بگیریم با هم حرف بزنیم.با هم و دور از هم زندگی کنیم.با هم بخندیم.با هم نگران بشیم.با یاد هم به خواب بریم و به یاد هم از خواب بیدار بشیماما دل نبندیم...و چه تاوان سنگینی داشت این دل بستن.. + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۱ ساعت 16:47 توسط آیرا  |  یک لحظه... لطفا...ادامه مطلب

ما را در سایت یک لحظه... لطفا دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: شنبه 12 شهريور 1401 ساعت: 6:16

صفحه بندی